روزی بگفتم آسمان! زیبایی ماهت عیان
لکن بباید گوهری تابنده تر در آن مکان
خندید بر من کای جوان، گویا بسی سوداگری
با این چنین گستاخیت داری از آن گوهر نشان؟
گفتم: تو ای انگشتری، دارم برایت گوهری
کز حسرتش نسرین و گل اُفتد به یک آن، در فغان
منزلگهش در جان من، گر افکنی لختی نظر
بینی به چشم خویش کو چندین درخشد بی امان
زان پس عیان گردد به تو مصداق این گفتار من
شایسته است تا روی او روشن کند شب ها جهان
در هم کشید رو آسمان، سرد وسیه شد ناگهان
باران بیامد بی امان! تا وی بگوید از نهان
گفتا: تو که دل داده ای چونان بر آن مه روی خود
خواهی نمایانش کنی در چشم جمله آدمان؟
ماه من اندر دامنم، هر شب ببینندش جهان
از غیرتم گشتم سیه، وای از من و رسمِ جهان
من آسمان و بی کران! تو یک جوانِ ساده، خام
یک کس اگر بیند ورا، دل را سَموم* آرَد خزان
گفتم: تویی ای آسمان! بالا بلند و بی کران
اما بدان، این را بدان، عاشق نبودی یک زمان
گر من بدانم بر من است آن هر دو چشمِ نگران
غیرت نباشد در برم، با یک نگاه دیگران
می خوانم از چشمان او، گوید که پاشا! بی گمان
تنها ز حال تو دلم باشد زمانی نگران
*باد گرم





SocialVibe