نگاشته شده توسط: contpasha | ژانویه 17, 2009

ماه آسمان

روزی بگفتم آسمان! زیبایی ماهت عیان

لکن بباید گوهری تابنده تر در آن مکان

خندید بر من کای جوان، گویا بسی سوداگری

با این چنین گستاخیت داری از آن گوهر نشان؟

گفتم: تو ای انگشتری، دارم برایت گوهری

کز حسرتش نسرین و گل اُفتد به یک آن، در فغان

منزلگهش در جان من، گر افکنی لختی نظر

بینی به چشم خویش کو چندین درخشد بی امان

زان پس عیان گردد به تو مصداق این گفتار من

شایسته است تا روی او روشن کند شب ها جهان

در هم کشید رو آسمان، سرد وسیه شد ناگهان

باران بیامد بی امان! تا وی بگوید از نهان

گفتا: تو که دل داده ای چونان بر آن مه روی خود

خواهی نمایانش کنی در چشم جمله آدمان؟

ماه من اندر دامنم، هر شب ببینندش جهان

از غیرتم گشتم سیه، وای از من و رسمِ جهان

من آسمان و بی کران! تو یک جوانِ ساده، خام

یک کس اگر بیند ورا، دل را سَموم* آرَد خزان

گفتم: تویی ای آسمان! بالا بلند و بی کران

اما بدان، این را بدان، عاشق نبودی یک زمان

گر من بدانم بر من است آن هر دو چشمِ نگران

غیرت نباشد در برم، با یک نگاه دیگران

می خوانم از چشمان او، گوید که پاشا! بی گمان

تنها ز حال تو دلم باشد زمانی نگران

*باد گرم

 

نگاشته شده توسط: contpasha | ژانویه 12, 2009

تا که ستاره می شود

 

تا که ستاره مي شود چشم تو در خيال من

 جامه ي غنچه مي درد باد صبا به هر چمن

تا شکند فغان من تابه سحر، سکوت شب

سوي توام همي شود، روح جدا ز اين بدن

بوي وصال روي تو، تا که رسد مشام دل

خوش نبود مرا دگر نافه ي آهوي ختن

ماه چو بيندت جمال، محو شود در آسمان

چون گل نو شکفته اي، رشک برد به ياسمن

در شب ظلمتي چنين، بو* که ببينمت جمال

عشق تو شعله شد به سر، شمع شدم به انجمن

آه که مي کشم ز دل، آينه مي شود کدر

شعله بُدي که بي تو ام سرد شود بيت حزن

بشنو ز پاشا که غمت مي بِشود برون ز حد

تا که ستاره مي شود چشم تو در خيال من

بود، باشد، به اين اميد که*

پ.ن. اين بار از مهدي في عزيزم تشکر مي کنم براي راهنمايي هاش و کمکش.

نگاشته شده توسط: contpasha | اکتبر 6, 2008

خنده ات

خنده ات بر این دلم شاید که درمانی شود
شانه ات بهر سرم باشد که سامانی شود
یوسف گمگشته ای! بازا! که با بوی تنت
کلبه ی احزان من شاید گلستانی شود
مه جبینان را اگر یک لحظه دیداری بُود
بی گمان آن لحظه پایان پریشانی شود
آن دو چشمان از سیاهی در برم چون کعبه شد
کو گواهی تا حَکَم بر این مسلمانی شود
روز و شب ترسم کسی خواند ز چشمم راز را
عاقبت فاش جهان این عشق پنهانی شود
در هوای روز دیدار تو گریان می شوم
تا مگر این گَردِ غم را چاره، بارانی شود
قطره اشکی که چنین از عشق تو سرشار شد
ور به خاک افتد همان دم گِل چو انسانی شود
عمر پاشا بین که در غم چون زمستانی گذشت
خنده ات بر این غمش خورشید نورانی شود
نگاشته شده توسط: contpasha | اوت 17, 2008

نوشتن

از اول هم از نوشتن من خوشش نمی یومد، می گفت: نوشته هات تظاهره! برای بقیه است، برای من نیست!! ولی من همیشه می نوشتم. بهم می گفت: لجبازی، لجبــــاز! هر بار که چیزه تازه ای می نوشتم؛ می گفت: دوباره نوشتی؟ بهش میگفتم: آره! در باره ی تو! می گفت: ولی نه برای من! می گفت: نوشتن جسارت نمی خواد، وقتی می نویسی با یک خیال صحبت می کنی، و فقط تو حرف می زنی، اون هر کاری تو بخوای می کنه!! و با بی تفاوتی زیر لب می گفت: ولی من خیال نیستم، انسانم! نوشتنت نهایت خودخواهیته! راست می گفت، همیشه از گفتن می ترسیدم، بچه که بودم قبل از اینکه برم مدرسه تا از دست یکی عصبانی می شدم کاغذ رو بر می داشتم و با خطوطی که انگار الفبای خیالیم بودن مشغول نوشتن می شدم، نوشتنی که حتی خودم هم از خوندنش عاجز بودم! بزرگتر که شدم فکر می کردم یک نوشته رو می تونی اگه دلت خواست پاره کنی و یا تا آخر عمر نگهش داری؛ ولی حرفی رو که زدی، دیگه زدی، اختیارش با تو نیست! شاید فکرمو خونده بود که این آخریا بهم می گفت ترسو، همون طور که با چشمای آبیش به آسمون نگاه می کرد می گفت سلام ترسو، یا خداحافظ ترسو! دو، سه ماهی می شد که باهاش آشنا شده بودم، از وقتی آخر هفته ها می رفتم مزرعه پدربزرگ اون رو هم می دیدم، نوه ی همسایه ی پدر بزرگ بود. مثل سکوت مزرعه ی پدربزرگ، اون هم برام تازگی داشت. اولین باری که دیدمش حسّ عجیبی بهم دست داد، انگار توی دلم یهو خالی شد و بعد از اون یه طور عجیبی دلم شور می زد. برای کمک به مادر بزرگ مبومد اینجا، ولی به نطر من بیشتر مادر بزرگ بود که به اون کمک می کرد. خیلی کم می دیدمش ولی همون چند بار هم کاره خودشو کرده بود، نسبت بهش علاقه ی خاصی پیدا کردم. یواش یواش برنامه ی آخر هفته هام شد مزرعه و نوشتن برای… . هر بار به امید جوابی از اون می نوشتم و اون هیچ وقت جوابی نمی داد! همین بی اعتنایی منو بیشتر ترغیب می کرد که منم خودمو در ظاهر بی تفاوت نشون بدم ، به کاراش توجهی نکنم و فقط بنویسم! با محبت خاصی نوشته هایی رو که بهش می دادم می گرفت، حتی اگه به سمت دیگه ای خیره می شد، و این برام کافی بود … و صداش… .اون شب هم مشغول نوشتن بودم، خیلی سریع و بی حوصله می نوشتم و خیلی زود پشیمون می شدم! هرچی نوشته بودم پاره می کردم و از اول. در اتاق رو باز کرد، این اولین بار بود که به طبقه ی بالا – جایی که من همیشه مشغول نوشتن بودم- میومد، همون طور که آرام و شمرده راه می رفت گفت: اجازه هست؟ تا خواستم حرفی بزنم گفت: جواب من رو هم روی کاغذ بنویس! و خیلی آروم رفت تا به انتهای اتاق رسید، مثل همیشه بی توجه به وجود من، خیره به نقطه ای غیر از جایی که من بودم. کنار پنجره ایستاد. من نزدیکش بودم ولی چشمهای آبیش رو به هر اونچه بیرون از پنجره بود دوخت. می خواستم علت اومدنش رو بپرسم که گفت: همیشه اینقدر خود خواهی؟ کمی صبر کردم و گفتم خودخواه؟!! گفت: آره و سکوت کرد، سکوتی که سنگینیش رو با تمام وجود احساس می کردم، ادامه داد: هم خود خواه هم بی توجه به دیگران! از حرف هاش شکه شده بودم، شایدم ناراحت، داشتم فکر می کردم این همون دختره؟ داره با من حرف میزنه؟ من خودخواهم؟ منی که تمام ذهن و دلم رو به اون دادم؟ ولی آروم گفتم: به هرکسی بی توجه بودم به تو نبودم! گفت به من یا به خودت؟ این جور کنایه زدناش منو آزار می داد، پس بی توجهی خودش چی؟! دزدیدن نگاهش؟! می خواستم بدونم حرفش چیه! گفتم چه طور؟ گفت: تو اونقدر محو خودت بودی که یادت رفت در مورد من از کسی چیزی بپرسی! مات شدم، چی باید می پرسیدم؟! از مهربونی صداش؟ از متانت روحش؟ من که خودم با همه ی وجود فهمیده بودم! از رنگ چشماش می پرسیدم؟ من که می دیدم، چشمهاش آبی بود! مکث کرد … آروم تر ادامه داد: شاید اگه پرسیده بودی، مادر بزرگ بهت می گفت برای کسی بنویس که بتونه بخونه، اون دختر کوره.
پ.ن.1 اولین داستان کوتاهم بود، نمی دونم چطور شده!
پ.ن.2. امیدوارم حرفی که می خواستم بزنم واضح بوده باشه، یک واقیعت که همه درگیرشیم
نگاشته شده توسط: contpasha | ژوئیه 21, 2008

تنها صدا

زیبا سلام

 زیبا هوای حوصله ابری است

 چشمه ای از عشق ببخشایم تا رودِ آفتاب بشوید دلتنگی دل

 زیبا کنار حوصله ام بنشین.

 بنشین مرا به شط غزل بنشان.

بنشان مرا به منزلِ عشق، بنشان مرا به منزلِ باران، بنشان مرا به منزلِ رویش. من سبز می شوم

 زیبا سلام

 زیبا تمام حرف دلم این است:

 من عشق را به نام تو آغاز کردم.

 در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا

 

 

 

 

 

پ.ن.1. خسرو شکیبایی را به خاطر صداش خیلی دوست داشتم

پ.ن.2. این شعر که فکر می کنم از علی صالحی باشه، ابتدای نواری به نام مهربانی با صدای خسرو شکیبایی اجرا میشه

پ.ن.3. نوار های مهربانی و نامه ها دو اثر زیباست با صدای شکیبایی شنیدنش همیشه حال و هوای آدم رو عوض می کنه، این شاید یک پیشنهاد یا یک وسوسه شیرین باشه

نگاشته شده توسط: contpasha | ژوئن 13, 2008

آخرین نفس

از طرف No One به يک بازي اينترنتي دعوت شدم! گويا بنا رو بر اين گذاشتند که بنده بنويسم که اگه بدونم دور از جون 24 ساعت ديگه از ميان دوستان رخت بر مي بندم چه کار مي کنم!

من اول بگم لحن اين پست يک مقداري شيرين! تر از ريتم بلاگ خواهد بود و البته همين يک پست هم اين جوري خواهد بود انشاالله!

خب! بريم سر ِ دور از جون اصل مطلب:

در واقع اولين کارم اين خواهد بود که يک خورده به تيپ و قيافم برسم که هرکي جنازه رو ديد همچين يک آهي بکشه بگه: »آخي! جوون مردم! حيف بود! چه بر و رويي داشت خدا بيامرز»

سعي کردم کسي رو ناراحت نکنم! اگرم کردم حالا اين روزِ آخريه ولم کنيد بابا! دارم مي ميرم! مي فهميد!؟ دارم مي ميرم! توقع داريد از کسي که نمي دونم کيه معذرت بخوام؟ ( قبول دارم اين تيکه خلافِ کليشه است ولي خب ديگه)

تيکه اصلي قضيه! مي رفتم دانشکده و بعضي استادا که دلشون چَک مي خواست و من احترامِ استاديشونو نگه داشتم به مراد دلشون ( همون چک) مي رسوندم! هم يک خدا بيامرزي برای خودم جور کردم، هم: make my liver cold

يک قبر خوش جا! زير درخت، دم آب براي خودم مي خريدم که يک عمر راحت باشم

يک عکس عاشق کش و بعد خفن مي گرفتم با همون تيپ بند1 و به همون دليل بند1 براي سرِ مزار و آگهي ختم و هفته و سال و….

اينا هستند که تو مسجد آواز مي خونن و نعره مي کشن و اصلا اعصاب آدم رو خورد مي کنن ها! مي رم دنبال يک دونه خوش صداشون مي گردم که زياد اذيت نشيد!

به همه دوستام مي گفتم مي خوام ازدواج کنم! که بعد از مرگم دوباره بگن:» آخي! خدا بيامرز همين چند روز پيش تصميم گرفته بود سروسامون بگيره هاااااا ديدي تقدير چي جوري باهاش بازي کرد؟»

پشت خط عابر پياده وايميستم! چراغ نارنجي رو رد نمي کنم! براي بچه ها دست تکون ميدم! به هرکي خواست راه ميدم! موقع پيچيدن راهنما ميزنم! اگه چراغ سبز و چهار راه پر ِ تا تخليه ي کامل چهار راه صبر مي کنم! از کنار ميرم!

همه اين کارا احتمالا 7-8 ساعت بيشتر طول نمي کشه! بعدش يک خورده شعر مي خونم و آهنگ گوش مي دم! ترجيح ميدم رباعيات خيام با صداي شاملو باشه:

از آمدنم نبود گردون را سود/ واز رفتنِ من جاه و جلالش نفزود

از هيچ کسي نيز دو گوشم نشنود/ کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟

به گذشتم فکر نمي کنم و حسرت نمي خورم! آينده اي هم که برام متصور نيست! پس سعي مي کنم( مي دونم تقريبا غير ممکنه) اين چند نفس آخر بهم خوش بگذره!

مادرم رو در آغوش مي گيرم!

بابام رو مي بوسم!

با قلبي آرام و خاطري مطمئن از خدمت دوستان مرخص ميشم! ببخشيد وقتش کم بود

حضور کليه سروران موجب آرامش روح آن مرحوم( يعني خودم) و تسلي خاطر بازماندگان خواهد بود!

وسيله اياب و ذهاب رو به روي مسجد آماده است!

در ضمن! هزينه شب هفت خرجِ همون شب هفت ميشه! خوشحال باشيد! خداوکيلي شام و خورديد يک حمد و سوره هم نثار کنيد.

خب! قبل از اينکه دار فاني رو وداع بگم کاري نيمه کاره دارم! اونم دعوت از 5 نفر ديگست! من از:

دعوت مي کنم!

نگاشته شده توسط: contpasha | مه 25, 2008

شب همه تاریکی نیست

تنهایی را احساس می کنی

چرا که یک بار نیز

به کنارت نظری نکرده ای

*

روبه رو،

همه شب!

همه تاریکیست!

و ترس

که از شبی چنین زاده شده است

روبه رو

هیچ پیدا نیست

نه قلّه ای برای رسیدن

نه کلبه ای برای آرمیدن

نه سرابی حتی برای نوشیدن

تا راه را برایت آسان کند، لیک:

بی کسی!

و یأسی که زاده ی تفکّرِ توست

نه تنهاییت!

همه شب، نگاه از روبه رو بر نداشته ای

و آنجا

همه شب بود

و تاریکی

یک بار نیز به کنارت نظری نیافکندی

هرگز!

*

اما من!

کنارت بودم!

و تنهایی را احساس نکردم،

چرا که همه شب تو را می دیدم

و یأس را احساس نکرده ام

نه! احساس نکرده ام

من، به جای شبی که تو نظاره گرش بودی،

روشنی چشمانت را می دیدم

و امیدوار می شدم

من صدایت را می شنیدم

و گام بر می داشتم

تاریکی برایم معنا نداشت

*

ای کاش… .

ای کاش تو نیز در کنارت مرا می دیدی!

تا بدانی تنها نیستی

تا ببینی شب همه تاریکی نیست

هنوز فرصتی هست شاید!

مرا ببین! و از شب نهراس!

که تنها نیستی

شب همه تاریکی نیست

Amirpasha

نگاشته شده توسط: contpasha | مه 6, 2008

ماه و سنگ

اگر ماه‌ بودم، به‌ هر جا که‌ بودم

سراغ تو را از خدا می گرفتم

و اگر سنگ بودم ،به‌ هر جا که‌ بودی

سر رهگذار تو، جا می گرفتم .

*

*

اگر ماه‌ بودی به‌ صد ناز – شاید-

شبی بر لب بام من می نشستی

و گر سنگ بودی، به‌ هر جا که‌ بودم

مرا می شکستی، مرا می شکستی

استاد فریدون مشیری

نگاشته شده توسط: contpasha | آوریل 17, 2008

چشمهایش

گر بمیرم روز غم، از سعیِ در انکار توست

گر بمانم زنده هم، از لطفِ در تکرار توست

من ندانم که چه بودت زين چنین آمدن و

هم ندانم چه از اين رفتن در پندار توست

نه ز آهم باشد اين آتش که بر خرمن فِتاد

شاید از برق نگاه و چشم پراسرار توست

آن نگاهت بی نوا دل را به اين مَهلَک فکند

و دوايش هم نباشد جز که در ديدار توست

ترسِ از دريا و آتش نزد ديوانه يکی است

حاليا هوشيار باش! ديوانه ای دلدار توست

من خودم خاموش و جوشد در درونم اشتياق

ای امان، حرفم بخوان! تنها همين يک، کارِ توست

وه چه ها شد بر دلی کو درد خود بر لب نراند

تا مبادا کس بفهمد سر کنون بر دارِ توست

هر شبم خوابم ربوده ترسِ اين کهنه خيال

گر که در خوابم ببینم دیگری هم یار توست

يادم آيد آن شبی کَز خنده ی روی خوشت

هی ندا آمد که او هم بی قرار و زار توست!

ليکن آن دم که برفتی و نيامد يک نشان

گفتمت پاشا، سراب است اين که در افکار توست

Amirpasha

پ.ن. باز هم باید از دوست خوبم ( نو وان) برای ویرایش کامل و دقیقش تشکر کنم، بی شک اگر کمک های ایشون نبود هیچگاه این شعر به دل من نمی نشست.

نگاشته شده توسط: contpasha | مارس 27, 2008

دو شعر در یک شعر

افشین شعری در بلاگش گفته بود که بیت های سه مصراعی داشت، و ادعای ابتکار این سبک را کرد، بی اختیار یاد این شعر از شهریار افتادم، این شعر دو خصوصیت جالب داره: اول اینکه بیت های سه مصراعی داره و دوم این که در این شعرش در واقع از سعدی کمک گرفته و موضوعِ شعرش منطبق بر یکی از غزل های شیرین سعدی است. به نظر من خواندن شعر سعدی به تنهایی هم زیباست، اگر وقت اضافه داشتید یک بار هم شعر سعدی را به تنهایی بخوانید:

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجایی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نیایی”

*
مدعی طعنه زند در غم عشق توزیادم
وین نداند که من از بهرغم عشق تو زادم
نغمه بلبل شیراز نرفته ست ز یادم
دوستان منع کنندم که چرا دل به تو دادم”
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی”
*

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه
پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه
“ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه”
“ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی”
*

تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت
عمربی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر وجان و زر وجاهم همه گو رو به سلامت
عشق و درویشی وانگشت نمایی و ملامت”
“همه سهل است تحمل نکنم با ر جدایی”
*

درد بیمار نپرسند به شهرِ تو طبیبان
کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان”
این توا
نم که بیایم سر کویت به گدایی”

*

گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان
چون نگارین خط تهذیب به دیباچه ی قرآن
ای لبت آیه ی رحمت دهنت نقطه ی ایمان
آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان”
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی “
*

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
“گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
“چه بگویم غمم از دل برود چون تو بیایی”

*

چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن
دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
شمع را باید از این خانه برون بردن و گشتن”
تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی”
*

سعدی این گفت و شد از گفته ی خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان”
“پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی”
*

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند
“پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند”
“تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی”
*

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از گوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشگر عشق تو ستیزد
“سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد”

“تا بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی”

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.