
از اول هم از نوشتن من خوشش نمی یومد، می گفت: نوشته هات تظاهره! برای بقیه است، برای من نیست!! ولی من همیشه می نوشتم. بهم می گفت: لجبازی، لجبــــاز! هر بار که چیزه تازه ای می نوشتم؛ می گفت: دوباره نوشتی؟ بهش میگفتم: آره! در باره ی تو! می گفت: ولی نه برای من! می گفت: نوشتن جسارت نمی خواد، وقتی می نویسی با یک خیال صحبت می کنی، و فقط تو حرف می زنی، اون هر کاری تو بخوای می کنه!! و با بی تفاوتی زیر لب می گفت: ولی من خیال نیستم، انسانم! نوشتنت نهایت خودخواهیته! راست می گفت، همیشه از گفتن می ترسیدم، بچه که بودم قبل از اینکه برم مدرسه تا از دست یکی عصبانی می شدم کاغذ رو بر می داشتم و با خطوطی که انگار الفبای خیالیم بودن مشغول نوشتن می شدم، نوشتنی که حتی خودم هم از خوندنش عاجز بودم! بزرگتر که شدم فکر می کردم یک نوشته رو می تونی اگه دلت خواست پاره کنی و یا تا آخر عمر نگهش داری؛ ولی حرفی رو که زدی، دیگه زدی، اختیارش با تو نیست! شاید فکرمو خونده بود که این آخریا بهم می گفت ترسو، همون طور که با چشمای آبیش به آسمون نگاه می کرد می گفت سلام ترسو، یا خداحافظ ترسو! دو، سه ماهی می شد که باهاش آشنا شده بودم، از وقتی آخر هفته ها می رفتم مزرعه پدربزرگ اون رو هم می دیدم، نوه ی همسایه ی پدر بزرگ بود. مثل سکوت مزرعه ی پدربزرگ، اون هم برام تازگی داشت. اولین باری که دیدمش حسّ عجیبی بهم دست داد، انگار توی دلم یهو خالی شد و بعد از اون یه طور عجیبی دلم شور می زد. برای کمک به مادر بزرگ مبومد اینجا، ولی به نطر من بیشتر مادر بزرگ بود که به اون کمک می کرد. خیلی کم می دیدمش ولی همون چند بار هم کاره خودشو کرده بود، نسبت بهش علاقه ی خاصی پیدا کردم. یواش یواش برنامه ی آخر هفته هام شد مزرعه و نوشتن برای… . هر بار به امید جوابی از اون می نوشتم و اون هیچ وقت جوابی نمی داد! همین بی اعتنایی منو بیشتر ترغیب می کرد که منم خودمو در ظاهر بی تفاوت نشون بدم ، به کاراش توجهی نکنم و فقط بنویسم! با محبت خاصی نوشته هایی رو که بهش می دادم می گرفت، حتی اگه به سمت دیگه ای خیره می شد، و این برام کافی بود … و صداش… .اون شب هم مشغول نوشتن بودم، خیلی سریع و بی حوصله می نوشتم و خیلی زود پشیمون می شدم! هرچی نوشته بودم پاره می کردم و از اول. در اتاق رو باز کرد، این اولین بار بود که به طبقه ی بالا – جایی که من همیشه مشغول نوشتن بودم- میومد، همون طور که آرام و شمرده راه می رفت گفت: اجازه هست؟ تا خواستم حرفی بزنم گفت: جواب من رو هم روی کاغذ بنویس! و خیلی آروم رفت تا به انتهای اتاق رسید، مثل همیشه بی توجه به وجود من، خیره به نقطه ای غیر از جایی که من بودم. کنار پنجره ایستاد. من نزدیکش بودم ولی چشمهای آبیش رو به هر اونچه بیرون از پنجره بود دوخت. می خواستم علت اومدنش رو بپرسم که گفت: همیشه اینقدر خود خواهی؟ کمی صبر کردم و گفتم خودخواه؟!! گفت: آره و سکوت کرد، سکوتی که سنگینیش رو با تمام وجود احساس می کردم، ادامه داد: هم خود خواه هم بی توجه به دیگران! از حرف هاش شکه شده بودم، شایدم ناراحت، داشتم فکر می کردم این همون دختره؟ داره با من حرف میزنه؟ من خودخواهم؟ منی که تمام ذهن و دلم رو به اون دادم؟ ولی آروم گفتم: به هرکسی بی توجه بودم به تو نبودم! گفت به من یا به خودت؟ این جور کنایه زدناش منو آزار می داد، پس بی توجهی خودش چی؟! دزدیدن نگاهش؟! می خواستم بدونم حرفش چیه! گفتم چه طور؟ گفت: تو اونقدر محو خودت بودی که یادت رفت در مورد من از کسی چیزی بپرسی! مات شدم، چی باید می پرسیدم؟! از مهربونی صداش؟ از متانت روحش؟ من که خودم با همه ی وجود فهمیده بودم! از رنگ چشماش می پرسیدم؟ من که می دیدم، چشمهاش آبی بود! مکث کرد … آروم تر ادامه داد: شاید اگه پرسیده بودی، مادر بزرگ بهت می گفت برای کسی بنویس که بتونه بخونه، اون دختر کوره.
پ.ن.1 اولین داستان کوتاهم بود، نمی دونم چطور شده!
پ.ن.2. امیدوارم حرفی که می خواستم بزنم واضح بوده باشه، یک واقیعت که همه درگیرشیم
ساده و زیبا مقصود رو می رسونه
به دل می شینه
اما شاید می شد آخرشو یه جور دیگه تموم کرد که ملموس تر باشه
!!!چه طوریشو نمی دونم
یه پیشنهاد هم دارم: همه ی متنو توی بلاگ این طوری پشت سر هم ننویسی بهتره فهم یه قسمت هاییش سخت می شه
توسط: Negar N در اوت 17, 2008
در 6:13 ق.ظ.
بدی نبود ، یه کتابیِ به نامِ “داستان های 55 کلمه ای ” از “استیو ماس” که البته گرداوری کرده داستانهای کوتاه 55 کلمه ای رو … 100% تو بلاگم دیدیشون ، یه جوایی یاده اوونا افتادم ، ایده ی بدی هم نستاا ، در 55 کلمه ه ه ه
توسط: ll=llAMED.Л در اوت 17, 2008
در 6:19 ق.ظ.
خیره به نقطه ای غیر از جایی که من بودم
توسط: ll=llAMED.Л در اوت 17, 2008
در 6:21 ق.ظ.
he!
miduni ! shayad man ye chizae midunaam ke shayad baghie nemidunan!
va
fekr mikonam un chizae r ke midunaam tu in neveshte didaam!
(afarin)
توسط: Pooriai در اوت 17, 2008
در 6:25 ق.ظ.
be nazaram baraye shoroo kheili khoob bood .behet tosie mikonam dastanhaye kootahe simin daneshvar ro hatman bekhooni .baraye pishraft toye in vadi kheili bayad bekhooni shayad kheili bishtar az neveshtan khoondan betoone be adam komak kone .
kheili ghashang khodkhahie eshgho tasvir karde boodi .be nazare man in kheslate eshghe .
moafagh bashi
توسط: golnaz mir در اوت 17, 2008
در 6:53 ق.ظ.
سلام عزیز دل برادر
از اون جایی که من رمانتیک بازی تو کارم نیست فعلا اظهار نظر نمی کنم تا فضای معنوی بلاگ نابود نشه
این کامنت را هم صرفا به این دلیل گذاشتم که از شیخ و سید درخواست کنم اونها هم فعلا نظر ندن چون ممکن اتفاق مشابهی بیفته
توسط: No Ahmadinejad for ever در اوت 17, 2008
در 7:02 ق.ظ.
هر چند كمي، تاكيد مي كنم، كمي پايان كليشه اي يي داشت(شايد چاره اي نبوده) اما خودخواهي ناخودآگاهانه كه جنبه اي از غفلت ناشي از رو راست نبودن با خوده رو زيبا تصوير كردي( البته اگر برداشت من از مقصودت درست باشه) ،در ضمن من فكرمي كنم اين خصلت عشق نيست،بلكه خصلت توهم عشقه
توسط: Behnam Khan در اوت 17, 2008
در 7:15 ق.ظ.
خیلی به دل نشست. هم ایده ی جالبی داشت و هم قلم روون و کِشنده
از چشم ها فقط آبی بودنش رو می دونست، چون بیشتر محو خودش و رویاهاش بود
با کامنت قبلی موافقم:
توهم عشق!؛
باز هم بنویسید
موفق باشید
توسط: I\IO OI\IE در اوت 17, 2008
در 7:23 ق.ظ.
خیلی قشنگ نوشتی…ارتباط جملاتت باهم ,توصیفاتت,قسمت آخرش برای من خیلی تاثیر گذار بود
و تونسته بودی خود خواهیامون و یک طرفه قضاوت کردنمون که فکر می کنم هدفت همین بود خیلی قشنگ به تصویر بکشی
توسط: 3L! در اوت 17, 2008
در 8:13 ق.ظ.
خیلی قشنگ نوشتی…ارتباط جملاتت باهم ,توصیفاتت,قسمت آخرش برای من خیلی تاثیر گذار بود
و تونسته بودی خود خواهیامون و یک طرفه قضاوت کردنمون که فکر می کنم هدفت همین بود خیلی قشنگ به تصویر بکشی
توسط: 3L! در اوت 17, 2008
در 8:15 ق.ظ.
آن اندازه که در شعر قوي هستي در نوشتن نه!
نوشتن فقط رويدادي نيست که تهش آدم با يک کلمه مخاطبشو غافلگير کنه !نوشته زيبا(مخصوصن کوتاهش ) توصيفات زيباست،طوري که تمام خطوط صحنه رو بشه مجسم کرد!اما تو توي ادبيات يه چيزي مي شدي اگه نمي يومدي عمران
توسط: mehrdad..... در اوت 17, 2008
در 8:19 ق.ظ.
خیلی ساده میشه از خواندنش لذت برد .این بهترین تعریفی که میتوانم براش بکنم.اما اگر بخواهم یه کم سطحی نگر باشم باید بهت پیشنهاد کنم تکنیک های فضا سازی رو یاد بگیری.تصور چند فضا در یک داستان کوتاه مناسب نیست.بازم مرسی بابت داستانت
توسط: alireza در اوت 17, 2008
در 10:03 ق.ظ.
بارک الله
داستان زیبا و نزدیک به واقعیتی بود
توسط: Siddhartha در اوت 17, 2008
در 10:16 ق.ظ.
من یه کامنت دیگه هم میذارم نقدِ خط به خط ولی فعلن
1- سعی بسیار خوبی است ادامه بده
2- من بیشتر از اینکه اثر خودت را تو نوشتت ببینم ،اثر داستان هایی که خوندی را میبینم
3- مطمئنن به اندازه ای که شعر خوندی، داستان نخوندی. در حالیکه به نظر من برای نوشتن یک داستانک بیشتر از شعر گفتن نیاز به مطالعه ی قبلی دارد
4- باپیشنهاد نگار(حاجی خآنوم)هم موافقم.متن نیاز به پاراگراف بندی داره
5- از نقد خط به خط :مثلن “بهم” و “بهش” در خط 2و3 نیازی نیست. یعنی قبل از “گفتن ” لازم نیس بگی کی به کی گفت. میشه دست کم گرفتن مخاطب
6- یا به نظر من از “دو، سه ماهی می شد که باهاش آشنا شده بودم… ” به بعد و مزرعه و … نیاز نیس یا حالا که نوشتی خوب در نیومده و نا مانوسه
7- شروع داستان عالی است
8- ادامه دارد … خوش باشی
توسط: afiami-Joel Barish در اوت 17, 2008
در 10:28 ق.ظ.
http://jayezeyeadabi.com/content/view/11/23/
ma montazerim
توسط: Afshin.psd در اوت 17, 2008
در 12:26 ب.ظ.
یک نوشته رو می تونی اگه دلت خواست پاره کنی و یا تا آخر عمر نگهش داری؛ ولی حرفی رو که زدی، دیگه زدی، اختیارش با تو نیست!
با این قسمتش فقط نیم ساعت تو فکر رفتم.
عالی بود امیر. خوشحالم که تا آخر خوندمش
توسط: ΛĿιγΞžΛ در اوت 17, 2008
در 12:43 ب.ظ.
ch shurue khubi
edame bede mard!
توسط: بابک در اوت 17, 2008
در 12:53 ب.ظ.
kheili ali boood
Vali to ham ie chizit mishe haaaaa. khob majbori ba mano poria begardi ????
توسط: Mahdy Mossaiby در اوت 17, 2008
در 1:23 ب.ظ.
با سلام
)
نتائجی که از این داستان میگیریم
اگر به نیت دیدار پدر بزرگ ویا احتمالاٌ کمک به اون ربتی به مزرعش سرت رو بنداز پائید و کمک کن نه چشم چرونی
اگه یکبار آخر هفته رفتی مزرعه پدر بزرگ و ناخواسته چشم چرونی کردی هفته بعد اینکارو نکن
اگه هفته اول بعد از اون چشم چرونی دلت از دستت رفت و باز دوباره رفتی مزرعه وبازم دیدی که یه دختر چشم آبی خوشکل اونجاست ومصر بودی که مال تو باشه نامه نگاری نکن،شماره موبایلت رو بده اگه از تو خوشش بیاد باهات تماس میگیره
اگه کاری که گفتم رو نکردی و هفته های بعدم رفتی مزرعه و بازم اون دخترو اونجا دیدی شک کن چون اگه اون دختر عادی وسالمی باشه شب آخر هفته تو خیابون میره واسه کمک به آینده خودش ورهائی از ترشیدگی نه تو مزرعه واسه کمک به مادربزرگش
و در نتیجه حالا که تو این همه اشتباه کردی و چندین بارم تکرارش کردی حقت اینه که خدا هم یه دختر کور قسمتت کنه.پس همه بیاین بیشتر دقت کنیم
توسط: Mohamad M در اوت 17, 2008
در 1:43 ب.ظ.
والا پاشا جون، سید حق مطلب رو ادا کرد
ولی من هم یک نکته رو بگم اونم اینکه داستان رو جوری نوشتی که انگار اون دختر در عین اینکه نابینا است ولی از خصوصیات خفاش هم بهره منده، چون پیداس دختر خیلی خوب بدون اینکه به در و دیوار بخوره راه میرفته
مثلا: “در اتاق رو باز کرد، این اولین بار بود که به طبقه ی بالا – جایی که من همیشه مشغول نوشتن بودم- میومد، همون طور که آرام و شمرده راه می رفت گفت: اجازه هست؟ تا خواستم حرفی بزنم گفت: جواب من رو هم روی کاغذ بنویس! و خیلی آروم رفت تا به انتهای اتاق رسید، مثل همیشه بی توجه به وجود من، خیره به نقطه ای غیر از جایی که من بودم.”ا
البته میشه گفت تو اینقدر محو دختر بودی که متوجه کج و کوله راه رفتنش نشدی که در اینصورت به قول سید حقت اینه که خدا هم یه دختر کور قسمتت کنه
اما نا امید مشو و به نوشتن ادامه بده
این نقدهایی که ما به تو کردیم دیگه هیچکی تا آخر عمرت بهت نمی کنه و خلاصه اینکه فولاد آب دیده شدی
توسط: No Ahmadinejad for ever در اوت 17, 2008
در 1:59 ب.ظ.
لازم دیدم جواب ابن 2 کامنت آخرو بدم( احسان و سید) خب اولا که جناب سید حق با شماست ولی در مثال مناقشه نیست ایت تمثیلی بود که در اواسطش دامن ما هم از دست رفت و خب دیگه کاره دله
و اما تو ای احسان! بی دقتی بی دقـــــــت! همین لغات : “آروم و شمرده” که خودتم در کامنتت بهش اشاره کردی برای نشان دادن کوریه طرفه! من که اگه واضح می گفتم هیجان از دست می رفت
با این حال از این دو عزیز کمال سپاسگزاریو دارم به خاطر وقت مبارک و به دوستان خواندن بلاگ محمد رو هم توصیه می کنم
از بقیه دوستان هم که کامنت گذاشتن ممنونم
توسط: ConT PaSHa در اوت 17, 2008
در 2:18 ب.ظ.
سلام – در حضور اساتيدي مثل “(اقا احسان و سید) جسارت است وليكن
.
.
دادا ازقديم گفتن ترشي نخوري ممكنس….و لذا
شما محض احتياط چيبس با طعم سركه نمكي هم فعلا نخورين
.
.
برادر لطفا به جاي وازه غريب و نا مانوس “اولین داستان کوتاهم بود!” بنويسيد “اين خاطره تلخ چند هفته قبلم بود” و
.
.
.
.همين
مخلصيم
توسط: TOMCATTTT در اوت 17, 2008
در 10:39 ب.ظ.
ajab shorui.shoma hatman moafagh mishin.kheili jaleb bud.ba khundane har khat montazeri bebini khate badi chi mikhad bege.vasataye dastan dashtam migoftam kash taraf nabina bashe…montazere badi hastam.
توسط: Arezoo R در اوت 17, 2008
در 11:07 ب.ظ.
سلام امیر جان
داستانت قشنگ بود. من هم پیشنهاد میکنم داستان کوتاه های مصطفی مستور رو هم بخون اونها هم جالبند. حس خوبی رو انتقال داد ولی آیا پسره خودخواه بود. او فقط ترسو بود، اگر ترسو نبود میرفت باهاش حرف میزد زودتر میفهمید که نمیبینه و اون وقت میشد برای چشمهای کورش حرف زد
توسط: ali در اوت 18, 2008
در 3:32 ق.ظ.
سلام امیر جان
داستانت قشنگ بود. من هم پیشنهاد میکنم داستان کوتاه های مصطفی مستور رو هم بخون اونها هم جالبند. حس خوبی رو انتقال داد ولی آیا پسره خودخواه بود. او فقط ترسو بود، اگر ترسو نبود میرفت باهاش حرف میزد زودتر میفهمید که نمیبینه و اون وقت میشد برای چشمهای کورش حرف زد
توسط: ali در اوت 18, 2008
در 3:37 ق.ظ.
be onvane kare aval kheili khub bood,age pishraftet dastanatam mese sherat bashe chape ketabe mazkur dur az dast ras nist
hamishe movafagh bashi.
توسط: behnaz g در اوت 18, 2008
در 3:56 ق.ظ.
پاشا جملات اول شدیدا واسم اشنا بودن قبلا جایی نگفته بودیشون؟ اگه نه که پس من خوابشونو دیدم چون خیلی اشنا بودن :دی
داستانت محشر بود تا اخرش که می خوندم(و هنوز نمی دونستم که یه داستانه) به یکی فکر میکردم که بعدا به خودت می گم کی….ا
امیدوارم به جایی که میخوای برسی
من یکی که از خوندن اولیش کلی لذت بردم جناب کنت
توسط: FaRzaNé ! در اوت 18, 2008
در 4:01 ق.ظ.
در کل خیلی روان و ساده اما قشنگ نوشته بودین. ولی بعضی جاهاش بنظرم دیگه خیلی تکراری و کریشه ای شده چون این قسمت ها رو تو همه داستانها میشه دید منظورم جاییه که نوشته بودین “اولین باری که دیدمش حسّ عجیبی بهم دست داد، انگار توی دلم یهو خالی شد و بعد از اون یه طور عجیبی دلم شور می زد” . ضمنا بنظرتون زیاد طولش ندادین. فکر میکنم خیلی کمتر میتونستین بنویسی در حالی که هم به داستان کوتاه بیشتر شبیه باشه و هم منظورتون رو هم کامل برسونین؟ در کا میگم خیلی قشنگ بود و زیبا نویسنده جوان.
توسط: mahdi در اوت 18, 2008
در 11:25 ق.ظ.
ضمنا به توصیه های نویسنده مشهور جمال زاده حال حاظر برادر مالکی پور که از برادران متعهد و اهل کتاب هستند حتما گوش کنین چون ایشان ید طولایی در نوشتن دارند. من و بسیاری از دوستان به این امر واقفیم و از متون زیبای ایشان بهره ها برده ایم
توسط: mahdi در اوت 18, 2008
در 11:34 ق.ظ.
خیلی خوب بود
خوشم اومد….
.
.
.
. ممنون بابت ِ پستت
توسط: فرزاد در اوت 18, 2008
در 11:52 ق.ظ.
سلام
ایده بسیار جالب و قوی است ولی می توانستی بهتر هم بنویسی
به نظر می آید کمی عجولانه نوشته شده
با نظر مهدی موافقم که جملاتی کلیشه ای داره مخصوصا همان قسمت “اولین بار که دیدمش….. بر روی موضوع چشمان دختر و شخصیت او باید کار بیشتری می شده مخصوصا بیان رفتارهای او و رابطه ی طرفین تا وقتی خواننده به کور بودن او پی می برد بیشتر غافلگیر شود
می توانست قسمت آخر، مکالمه ی شخصیت اصلی داستان با مادربزرگ باشد و از طریق مادربزرگ بفهمد که دختر کور است. در حالت کنونی می توان خیلی قسمت ها و جملات را حذف کرد بدون آنکه به داستان لطمه ای بخورد حتی خود مادربزرگ را
.
بسیار جالب بود و ایرادات بنی اسراییلی این حقیر نیز در مقابل زیبایی متن بسیار کوچک و جزیی است.
توسط: mahdifi در اوت 18, 2008
در 1:43 ب.ظ.
یه نکته ای که یادم رفت بگم اینکه دختری که کور است باید در فهم عشق فرد مقابل خیلی گنگ تر و نامفهوم تر عمل کند چون نامه ها را نمی تواند بخواند و شخصیت اصلی تاکید زیادی روی نوشتن دارد برای همین می گم باید روی ابراز احساسات طرفین بیشتر کار می شد حتی می توانست این عشق یک طرفه و تنها از سوی شخصیت اصلی داستان باشد.
خودمونیما عجب چیزهایی برات این وقت شب نوشتم
توسط: mahdifi در اوت 18, 2008
در 1:51 ب.ظ.
امیر، قلمت خیلی خوشکله؛ چیکارش کردی؟ تا اونجایی که من میدونم 360 از این فونت ها نداره.
توسط: ΛĿιγΞžΛ در اوت 19, 2008
در 9:59 ق.ظ.
سلام، خوبی؟ اول معذرت خواهی می کنم که دير اومدم، راستش اين روزا خيلی شلوغم، بايد ببخشی.
قشنگ و روون نوشته بودی، يعنی توی هر جمله می تونستم راحت با “من” داستان همذات پنداری کنم، و اين خودش يه حسن خيلی بزرگه، اما به نظرم پايان تکون دهنده ای داشت،”من” داستان بدجوری تکون می خوره، خيلی خوب تونستی رويا پردازی و اين سطحی فکرکردن رو با فقط به “آبی” بودن چشم ها فکر کردن، نشون بدی، اما راستش به نظر من اين “من” بايد خيلی درگير توهمات خودش باشه که کور بودن دختر رو متوجه نشده باشه، البته همه چيز امکان پذيره، شايد آدم های اينطوری هم هستن که به اين شدت درگير توهمات باشن. همه ی آدم ها به نوعی درگير خودخواهی های خودمون هستيم، موفق اون کسيه که بيشتر متوجه خواسته هاش باشه تا کمی از اين خواسته ها رو تعديل کنه.
ولی خلاصه واقعا خوشم اومد از کليت داستانت، ان شاالله داستان های بعدی يکی از يکی بهتر
توسط: ZAHRA در اوت 20, 2008
در 10:30 ق.ظ.
سلام! زیبا بود. تبریک
کمی غیر واقعی می نمود. بالاخره دختر کور را از 100 متری تشخیص میدهند. نه؟!
من با سادگی این چنینی در نوشته البته مخالفم. ساده نوشتن این نیست که همان محاورات را تحریر کنی. بالاخره متن است. یک وقاری دارد. حس میکنم دایره واژگانی که به کار میبری محدود است. کمی از کلمات بیشتر انرژی بگیر. به کارشان ببر.
خط بریل را هم فراموش نکن!
توسط: Vahid Z در اوت 20, 2008
در 10:47 ب.ظ.
Einstein says:“Strange is our situation here upon earth. Each of us comes for a short visit, not knowing why, yet sometimes seeming to a divine purpose. From the standpoint of daily life, however, there is one thing we do know: That we are here for the sake of others…for the countless unknown souls with whose fate we are connected by a bond of sympathy. Many times a day, I realize how much my outer and inner life is built upon the labors of people, both living and dead, and how earnestly I must exert myself in order to give in return as much as I have received.”
توسط: hamed در اوت 22, 2008
در 11:10 ب.ظ.
salam…ghalame kheili ravooni dari… behet tabrik migam:D
karet kheili ghashang bood amma baz ham tosie mikonam ketabaye bishtari bekhooni ta ishallah hamishe dar vaadie movafaghiat sar koni;)
توسط: Mohammad در اوت 25, 2008
در 1:30 ق.ظ.
سلام.داستان قشنگی بود.به دل من خیلی نشست اما کاملا با نظر دوم آقای مهدی فی موافقم.
ایشالا کارای قشنگ بعدی تون رو بخونیم
توسط: هیچکس در اوت 29, 2008
در 12:37 ب.ظ.
بالاخره من هم خوندم
قشنگ بود
من تکه های قشنگ ترش رو جدا می کنم و این جا می نویسم
1.بچه که بودم قبل از اینکه برم مدرسه تا از دست یکی عصبانی می شدم کاغذ رو بر می داشتم و با خطوطی که انگار الفبای خیالیم بودن مشغول نوشتن می شدم، نوشتنی که حتی خودم هم از خوندنش عاجز بودم
2.همون طور که با چشمای آبیش به آسمون نگاه می کرد می گفت سلام ترسو، یا خداحافظ ترسو
3.مثل سکوت مزرعه ی پدربزرگ، اون هم برام تازگی داشت
4.یواش یواش برنامه ی آخر هفته هام شد مزرعه و نوشتن برای…ا
5.با محبت خاصی نوشته هایی رو که بهش می دادم می گرفت
6.آرام و شمرده راه می رفت
7.گفت: اجازه هست؟ تا خواستم حرفی بزنم گفت: جواب من رو هم روی کاغذ بنویس
8.دزدیدن نگاهش؟
این کنایه قشنگه مخصوصا وقتی بدونی دختر کور بوده
9.مهربونی صداش
که حواس ما را به هم آمیخت
10.برای کسی بنویس که بتونه بخونه
من فکر می کنم اخلاقی ترین نتیجه ی این داستانک، همین جمله بود
از میون این ده تکه ی قشنگی که جدا کردم، به نظرم قشنگ ترینش، مورد یک بود
*****
*****
اما دو انتقاد
این که به قول وحید کمی غیر واقعی می نماید؛
و دیگه این که آخرش مثل این کآرتونا شده بود
توسط: صآد ِ نبــی در سپتامبر 8, 2008
در 5:35 ق.ظ.
قلم باید از میون عاشق و معشوق بلند بشه
توسط: صآد ِ نبــی در سپتامبر 8, 2008
در 5:41 ق.ظ.
حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی ست
توسط: صآد ِ نبــی در سپتامبر 8, 2008
در 5:43 ق.ظ.
بسيیار زيبا و دلنشين بود.هر وقت دوباره نوشتی خبرمون کن عزیزم.به نظر من پایان کلیشه ای خیلی قشنگ تره….
توسط: saeed b در سپتامبر 13, 2008
در 2:27 ب.ظ.
ولی به نطر من بیشتر مادر بزرگ بود که به اون کمک می کرد.
حقیقتش در این قسمت داستان لو می ره.من که تا اینجا رو خوندم رفتم آخرشو خوندم. به نظرم اگه همین جمله نبود بهتر بود
توسط: saeed b در سپتامبر 13, 2008
در 2:32 ب.ظ.
dar noe khodesh jaleb va ghabele taamol bod.ama be nazare man ye khorde akharesh zod tamum mishe.yani akharesh va vasatesh baham jor dar nemiyad.amam be har hal tabrik migam.omidvaram dastanhaye badir ro ham inja bebinam.
توسط: BehnaZ N در سپتامبر 19, 2008
در 11:26 ق.ظ.
benazare manam jaleb bood
ama man aslan adabiate khobi nadaram ke bekham nazare takhasosi tari bedam…!!!
anyway good luck in writting!
توسط: Amaee در سپتامبر 27, 2008
در 2:33 ب.ظ.
trippppppppppppps of troooooooooooooooooooooooops!
khoshaaayandemaan amad!
توسط: H£$AM در اکتبر 1, 2008
در 6:27 ق.ظ.
bazam migam!haaal kardim!
توسط: H£$AM در اکتبر 1, 2008
در 6:29 ق.ظ.
amiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiir … kheili ghashang bood … vaghean migan … lezat bordam
توسط: AlirezA در اکتبر 6, 2008
در 10:32 ب.ظ.
dust dashtam .kheiliiiiiii
توسط: nezhla a در اکتبر 7, 2008
در 10:36 ق.ظ.
اینم گذاشتم که تعداد کامنتها رند بشه
توسط: No Ahmadinejad for ever در اکتبر 9, 2008
در 2:32 ق.ظ.